میم من سین تو


عزیزم نمی دونی چقدراین پستت برام جالب بود منوبردبه چندساله پیش


منوآقای میم سال 83 عقدکردیم وهمون موقع آقای میم ازم قول گرفت تا5سال بچه دارنشیم البته اولش می گفت 10سال ولی بعدتا5سال هم کوتاه اومد.می گفت :اینقدراین بچه های خواهراوبرادرم توتمام لحظات زندگیم دوروبرم بودن که ازاسم بچه هم بدم میاد.خلاصه من هم قول دادم...
خرداد84عروسی کردیم وهمون اولین ماه عروسیمون ناخواسته بچه دارشدیم واقعاشوکه شده بودیم یعنی اولین ماه بعدازعروسیمون جزگریه چیزی یادم نمیاد.من زودقبول کردم که می شه باتمام این مشکلات بچه دارهم شدولی آقای میم اصلازیربارنمی رفت .پیش یه دکتررفتیم برای .......ولی اون دکتراونقدرباآقای میم صحبت کرد که اونوراضی کردکه بچه رونگه داریم.

من دوران بسیارسختی توی بارداری داشتم بیماری مسمومیت حاملگی بافشارخون بالا گرفتم و7ونیم ماهه دخترموباعمل سزارین به دنیا آوردم

یه بچه 1کیلو یی باتمام مشکلات وتمام حرف وحدیثای اطرافیان .

یه جاهایی خودموباختم ولی دوباره روی پاهای خودم ایستادم باتمام سختیاش کناراومدم .آقای میم بااینکه گفته بوداین بچه رونمی خوادونمی تونم روکمکش حساب کنم ولی پابه پای من اومدوهمه جاکمکم کردهمیشه دستموگرفت وهیچ جاتنهام نذاشت دلگرمیای اوباعث شدکه تمام تلاشموبکنم باکمک وتلاش اون زندگیمون روساختیم

دخترمون امسال میره کلاس دوم.وجوداون به زندگیمون نوروروشنی وخوشبختی داد. تمام نفسه آقای میم ومن به نفسه اون بسته است .

 تمام مشکلات زودمی گذره ومهم ماییم که بایداستوارومقاوم باشیم .

 

 پیراشکی عزیزم:توکل برخداکن من مطمئنم توبهترین تصمیم رومی گیری.

دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | خانم سین | نظرات () |
Design By : nightSelect.com