میم من سین تو


این چندروزه بدجوری دلم گرفته

 دلم بابا می خواد . یه بغض بزرگ توگلومه

2سال ونیمه بودم که دراثر بیماری قلبی باباموازدست دادم ازاون موقع تاحالا همیشه به اونایی که بابادارن حسودیم می شه الان 31سالمه ولی هنوزم دلم اونو می خواد.

مدرسه که می رفتم هروقت بابای دوستام رو می دیدم شب تاصبح برا بی بابایی خودم گریه می کردم.

گفته بودم دختر خواهر آقای میم چندروزه دیگه عروسیشه نمی دونید باباش چه کارا که براش نمی کنه  مثل پروانه دورش می چرخه خداحفظش کنه.

موقع عروسی من وآقای میم بابام نبود که برام جهیزیه بخره .بابام نبود که جلوی خانواده شوهر دلم بهش گرم باشه

بابام نبود که راهیم کنه خونه بخت بابام نبودکه سرمو بذارم روشونه هاش بابام نبودکه ...

مامانم خیلی سعی شو کرد ولی نتونست جای خالی اونو پرکنه ومن حسرت به دل موندم .

شاید به خاطر همینه که آقای میم رو( بابایی )صدا می کنم  و(بابای آقای میم )رودیوانه وار دوست دارم واگه  توفامیل کسی پشت سرش حرف بزنه با من طرفه.

اینا رو اینجا نوشتم تا هم خودم سبک بشم هم بهتون بگم قدر باباهاتون روبدونید حتی اگه مهربون نیستن یابداخلاقن ویا دست بزن دارن ولی هرچی باشه باباتونن .

کاش بابام زنده بود خاک پاش رومی بوسیدم ورو چشمام می ذاشتم...

میم عزیزم ببخش که این چندروزه زیادحال وحوصله ندارم ببخش که حساس شدم و زودمی زنم زیرگریه ببخش که باید هم برام بابا باشی وهم شوهرببخش که مثل بچه ها بهونه می گیرم.....

تمام این نوشته رو بااشک نوشتم قول می دم پست بعدی روشاد بنویسم.

 اگه دوست داشتید برا بابام یه فاتحه بدید ممنونتون می شم

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | خانم سین | نظرات () |
Design By : nightSelect.com