میم من سین تو


پیرشدیم ننهنگران

چهارشنبه3 آبان 32سالم می شه ولی هنوزتوگیرودار31سالگیم .دلم می خوادبیشترجوانی کنم ،دلم می خوادمثل بچه هابازی کنم مخصوصا دوچرخه سواری ،باصدای بلندآوازبخونم ،وخیلی دلم می خوادبرم یه سازیادبگیرم .البته این پروژه رواز18سالگی تاحالا توبرنامه هام دارم. یول

من یه خانم سین درآستانه32 سالگی ،اهل اهواز با23فرزندم.تعجب نکنید(دخترم و22شاگردم)..عاشق سینه چاکه همسرم آقای میمم که جونمم براش می دم .قلب 

امیدوارم تاحالابنده خوبی بوده باشم

آقای میم پیشاپیش هدیه اش روریخت توحسابم بایدبراش برنامه ریزی کنم.خیلی دلم می خوادخونه روکاغذدیواری کنم شایدم یه چیزی براخودم بخرم

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | خانم سین | نظرات () |

این هفته با سرماخوردگی شدید من همراه بود فک کنم شاگردام دیگه ازصدای وحشتناک من که انگار ازته چاه در میامد خسته شدن.البته هرچی بهشون میگم موقع رفتن به خونه منونبوسید مریض میشیدگوششون بدهکارنیست وآنچنان منومحکم می بوسن که چشمام ازحدقه  می زنه بیرون هیپنوتیزم.ناگفته نمونه که ویروسای سرماخوردگی من همیشه خیلی ضعیفن وتاحالا نشده کسی از من سرماخوردگی بگیره دروغگونمی دونم کی خوب می شم .آقای میم تازه ازسرکاراومده وقراره دخترموببریم سرزمین عجایب سیتی سنترمهزیار .خیلی خیلی خستم ولی بایدخودموسرحال نشون بدم تا به اوناهم خوش بگذره .خدایااین سرماخوردگی عجب بددردیه کلافه

فرداقراره شاگردامو ببرم نمایشگاه بازی امیدوارم خوش بگذره.

چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | خانم سین | نظرات () |

یه هفته سخت امالذت بخش وهمراه باکلی تجربه جدید روگذروندم .امشب آقای میم برا شام بردمون رستوران سنتی هزاردستان کلی خوش گذشت  البته من یه غم تودلم بود.بعدازشام هم دخترم رو بردیم پارک دولت تابااسکوترش بازی کنه.خلاصه هفته اول مهربه خوبی وخوشی تموم شد.......

علت غم من:

  ابوالفضل یکی ازشاگردام که توی این یه هفته به خاطردعواکردن ودادوبیدادکردناش همیشه بهش تذکر می دادم بهم یواشکی گفت :خانم معلم بابام همش کتکم می زنه ومنم مجبورم دادبکشم تادیگه منونزنه...

آخه بابای بی انصاف چطوردلت میاداین بچه معصوم وزیبا6ساله روکتک بزنی

توکه به قول خودت تحصیل کرده ای وتوی بیمارستان کار می کنی وهرروزباکلی مریض لاعلاج سروکارداری چراشکرگزارنیستی که خدایه بچه سالم وزیبا بهت داده چرا ماآدما یادمون می ره که خودمونم یه روز بچه بودیم باکلی شیطنت بچگی چرافکر می کنیم همینکه شکمشونو سیرکنیم بسشونه چراحوصله حرف زدن باهاشونو نداریم چرااعصاب خراب خودمونو سر بچه هامون خالی می کنیم چرا چرا چرا..............

 

 

جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | خانم سین | نظرات () |

امروز روزاول مهربود صبح باعجله بادخترم رفتیم مدرسه اش ونیم ساعتی طول کشید تارضایت دادکه ازپیشش برم وباتاخیر رفتم سرکارخودم.

مدیرمون آنچنان نگاه غضب آلودی بهم کرد که قلبم ازدهنم زدبیروناسترس

ازشاگردام بگم که یکی ازیکی ماهترن .قربونشون برم هیچ گریه نکردن وبهونه نگرفتن ووقتی خونواده هاشون اومدن دنبالشون دلشون می خواست بازم بمونن.

امروزروباهدیه دادن ونقاشی وبازی گذروندیم تابعد که درس روشروع کنیم

بعدش رفتم دنبال دخترم وباهم اومدیم خونه.خداروشکرشام امشب رودیشب درست کردم والان راحت می خوام برم استراحت کنم

میم عزیزم برای تمام دلگرمیات وانرژی مثبت دادنات ممنونماچقلب

شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | خانم سین | نظرات () |
Design By : nightSelect.com